نظرات ()
سلام دوستان!
سال جدید به همه ی شما مبارک!
الان ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبحه و چیزی بیشتر از یک ساعت به پایان سال نود نمونده.
من الان اومدم اینجا تا یه پست داغ داغ بذارم و این بشه عیدی من به شما! امیدوارم که خوشتون بیاد.
قابل شما رو نداره! 
جدایی
باران می بارید. مرد کلاه سیاهش را که تا ابروهایش پایین آمده بود، پایین تر کشید. بارانیِ بلند و تیره اش را – که دکمه هایش باز بود- تنگ تر کرد. قدمهایش بلند و سنگین بود. سریع راه می رفت. ابروهای او همیشه درهم بود. گویی کار مهمی داشته که تا آن را انجام نمی داد، آرام نمی شد. برخورد او با دیگران در حین راه رفتن، تاثیری بر سرعتش نداشت. این مسئولیت مهم او بود که بر او غلبه کرده و قلبش را به سلطه گرفته بود. ابروهایش همچنان گره ای کور خورده بودند. چشمهایش دائما اطراف را می کاویدند. گویی چیزی را گم کرده بود؛ چیز مهمی که باعث شده بود، قلبش به تندی بتپد. این وضعیت همچنان ادامه داشت تا اینکه او ناگهان در میان آن جمعیت هراسان، متوقف شد. چشمهایش به چیزی خیره شدند که تا آن زمان به دنبال آن می گشتند. مرد به دخترکی خیره شده بود که نگرانی در چشم هایش هویدا بود. دخترک لباسی کهنه پوشیده بود. روسری مشکی بر سر کرده بود و جعبه ای شکلات در دست داشت. او هراسان به دنبال مردم می رفت و از آنها می خواست که شکلات هایش را بخرند. اما انگار کسی طالب شکلات های شیرین او نبود. گویی در دهان آنها تلخ مزه می کردند.
مرد در گوشه ای ایستاده بود و مدام به دخترک نگاه می کرد. او آن دخترک را می دید که چطور شادی او در میان جمعیت گمشده بود. مرد او را به خوبی می فهمید. او مدتی صبر کرد. دخترک که از کارِ بی درآمدش خسته شده بود، به گوشه ای رفت و نشست. اشک در چشمانش حلقه بسته بود. دخترک به خورشید می نگریست که چطور به سرخی می گرایید. او محو تماشای غروب خورشید شده بود و همه چیز را فراموش کرده بود. هیاهوی جمعیت هم او را از نگاه کردن به خورشید باز نمی داشت. مرد از سویی دیگر به سمت او آمد. خیلی آرام و بی صدا، عروسکی را که تا آن مدت در دست داشت، به سمت او برد. بدون اینکه چیزی بگوید، آن را در کنار دخترک گذاشت و خیلی زود بازگشت. دخترک متوجه او نشد. زمانی فهمید عروسک زیبایی در کنار او نشسته است که خورشید دیگر غروب کرده بود و همه جا تاریک بود. او عروسک را برداشت. کمی به آن نگاه کرد و لبخند زد. اطرافش را نگریست. نه. کسی در کنار او نبود. با این حال، او عروسک را داشت. عروسکی که دیگر تلخی شب های تیره ی زمستانی را بر او شیرین کرده بود. عروسک را محکم در بغل فشرد و با سرعت دوید. بعد از مدتی به پل هوایی رسید. از پله ها بالا رفت و به سمت مادرش- که روی پل هوایی نشسته بود و اشک هایش بر صورتش مانده بود- دوید. با شادی فریاد زد: «مامان! مامان! نگاه کن چه خوشگله!» مادرش به او لبخند سردی هدیه داد. ناراحتی او بر شادی دخترکش پیروز شدند و او نتوانست بخندد و بگوید: «بله دخترم! البته که زیباست.» دخترک از بس خوشحال بود، متوجه ناراحتی مادرش نشد. حتی فرصت نکرد برای او توضیح بدهد که چه پیش آمده است. به سرعت کنار مادرش نشست و یکی از آن شکلاتهایش را برداشت و از کاغذش جدا کرد. آن را به کنار دهان عروسکش برد و گفت: «بیا سارا کوچولو! بخور.» و بعد با صدای خفیفی گفت: «مرسی مامان جونم!» سپس آن شکلات را خودش خورد و به بازی کودکانه اش ادامه داد.
فردای آن روز، دخترک زودتر از خورشید بیدار شد. به جایی که همیشه برای فروختن شکلاتهایش می رفت، دوید. می خواست آن جا را به عروسکش نشان دهد. آن روز برای او مهم نبود که کسی شکلات هایش را بخرد یا نه. او غرق عروسکش بود. آن روز را با بودن در کنار هم بازی جدیدش گـذراند. در پایان روز – همان وقتی که او به غروب خورشید خیره شده بود – آن مرد بارانی پوش آمد. بدون آنکه بخواهد دخترک او را ببیند، به آرامی به سمت او رفت. دخترک مثل روز قبل، به خورشید خیره شده بود. این بار اما عروسکش هم او را همراهی می کرد. در دست مرد هدیه ای بود که با روبان قرمز تزئین شده بود. مرد به سمت دخترک آمد. دستش را به سمت او برد. ناگهان قبل از اینکه مرد هدیه را در کنار دخترک بگذارد، او متوجه مرد شد. نمی دانست که این مرد، همان کسی است که این عروسک زیبا را به او داده است. هر دو زبانشان بند آمده بود. نمی دانستند چه بگویند. مرد هدیه را از دستش رها کرد. هدیه به زمین خورد. دخترک من من کنان گفت: « پ ... پ ... پدر!» مرد شروع کرد به دویدن. باران با شدت فراوانی باریـدن گرفت. دخترک همچنان به پدرش می نگریست که داشت با سرعت از او دور می شد. دخترک حتی نتوانست تکانی بخورد. انگار دستی نامرئی او را از حرکت نگاه داشته بود. هیچ کدام از آن ها این را نمی خواستند اما انگار این روزگار بود که طالب این جدایی بود.
کلمات کلیدی :