;




دنیای کاغذی
اگر دنیا سنگی نشود، عیبی ندارد، بگذار کاغذی بماند..


 

 هرگونه کپی برداری از مطالب وبلاگ متاسفانه مجاز نیست. ممنونم که احترام می گذارید.




کلمات کلیدی :دنیا ی کاغذی
نوشته شده توسط مینا.س در ۱٤٠٠/۳/٦

.:: نظرات () ::.





 

باور به بزرگ بودن دنیا باور بزرگی ست...

همه ی ما تک و توک می بینیم کسانی رو که میگن: «من تا آخر عمرم نیازی به کار کردن ندارم و با همین ثروتی که دارم در عین رفاه، زندگیم رو می کنم.» این آدم ها، فکر میکنید چه احساسی دارن؟ شاید احساس این که به هر چیزی که می خواستن، توی زندگیشون رسیدن؛ شاید این احساس که  دیگه چیز بزرگ تری توی زندگیشون نیست که بخوان براش دست و پا بزنن؛... نمیدونم... خب من تجربه اش نکردم، ولی گاهی با خودم فکر میکنم که هر کسی باید توی زندگیش به جایی برسه که اون جا برای فردی مثل اون، خیلی عالیه. میدونین، منظورم از این حرف، «ثروت» ی که اون اول بهش اشاره کردم نیست. خواستم مثال ملموس تری پیدا کنم. در حقیقت منظورم موقعیت و مرتبه و مکان آدم هاست. گاهی انسان های شریفی رو دیدم که به جاهای خیلی معرکه ای رسیدن، و بعد با خودم گفتم :«این آدم دیگه چی از زندگیش می خواد؟ به بزرگ ترین چیز زندگیش رسیده! بزرگترین، عمیق ترین و فوق العاده ترین اتفاق زندگی اش رو تجربه کرده! پس به اون هدف متعالی رسیده. این آدم می تونه برای خودش لم بده و بگه که دیگه لازم نیست برای انجام دادن مهمترین کار در زندگیش دست و پا بزنه.» ولی میدونین، بین ثروت و «کار بزرگ» تفاوت هست. کسی که کار بزرگی انجام میده، هیچ وقت نمیگه :«دیگه بسه!» چون واقعا هیچ وقت «بس» نیست! انسان های بزرگی که کارهای بزرگی انجام میدن، اون کارهای بزرگ براشون چندان هم بزرگ نیست! در حقیقت برای افراد کوچک تر، این کارها بزرگ به حساب میاد. میدونین، ایراد فواره ها اینه که وقتی به جاهای بالایی رسیدن احساس کفایت کردن و به پایین فرو ریختن. منظورم از حرفم اینه که اگه هممون ایمان داریم که دنیا حقیقتا بزرگه، پس ایمان داریم که خدا بیخودی اون رو بزرگ نیافریده! شاید خدا خواسته آدم هایی مثل من و تو، کارهای بزرگی تو این دنیای بزرگ انجام بدیم و به هیچ حدّی قانع نشیم... ممنونم که مطالعه کردید.




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط مینا.س در ۱۳٩٤/٤/٢٦

.:: نظرات () ::.





نه چندان مطلوب، اما طبیعی

نه چندان مطلوب، اما طبیعی

آخرین، شاید به اندازه اولین، همیشه عجیب بوده است. اولین شروع، که با یک گریه آغاز شد، شاید آغاز چندان جالبی نبوده باشد؛ گریه ای از درون تک تک سلول های تازه شروع شده ی یک بشر؛ آغازی نه چندان مطلوب، اما طبیعی.

این نوع شروع، حاکی از یک اضطراب عجیب بوده که به خوبی محدود بودن فرد را نشان می دهد؛ اینکه نمی داند چه جور آینده ای برایش پنجه تیز کرده است؛ اینکه چطور باید از پس همه شان بربیاید؛ یا اصلا اینکه چطور شروعش کند! شاید علتش سخت بودن تشخیص لبخند هاست، اینکه کدامیک متعلق به صورتک هایی است که در پس پشت آن ها یک خشم نشسته است و کدامیک لبخندی است از عمق مهربانی یک دل.

این همان اولین ی است می گویم. آخرین هم به همان حد عجیب و ترسناک بوده است؛ حتی بیشتر. آخرین شاید از دو جهت غیر منتظره بنماید. یکی از این جهت که آخرین، شروع یک اولین دیگر است! آخرین چیز، شروع اولین نداشتن آن است.

آخرین دیدار، شروع اولین دلتنگی هاست...

 آخرین از جهتی دیگر این را هم به همراه دارد که تو می دانی با تک تک چیزهایی که داری باید وداع کنی، اگر اولین، اضطراب ندانستن چگونگی اتفاق های درپیش روست، آخرین، دور شدن از تمامی آن هاست. دور شدن از تمام چیزهایی که زمانی از آن ها می ترسیدی ولی اکنون به آن ها دل بسته ای و باید هرجور که شده از آن ها دل بکنی. آخرین پایان همیشه مثل اولین شروع، گریه تلخی از ذره ذره احساسات انسان به همراه دارد،گریه ای که محدود بودن فرد را در کوچکی قطره هایش میتوان دید. لازم به گفتن نیست، مشخص است؛ گریه ای نه چندان مطلوب، اما طبیعی.




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط مینا.س در ۱۳٩٢/٥/۱٢

.:: نظرات () ::.





انسان محدود

ما انسان ها محدود آفریده شده و همیشه هم محدود بودیم. این را بیخود نمی گویم. کجا آن منظره ی زیبای غروب آفتاب را در لابه لای سبزه های تر و سبز می توان دید؟ کجا آن ابهت بی نظیر کوه های خوش قد و قامت را در کوچکی این ذره ها می توان یافت؟ اگر برای درک عظمت یک چیز بزرگ، نخواهی سعی کردن، که ای دوست آن وقت همه چیز بزرگ می نُماید! می دانی حیف بود آن لحظه ی پنهان شدن خورشید در پشت کوه ها که این هم یک مورد از همان محدودیتی است که گفتم، و در عوض جمع کردن همان ذره ها. این هم از محدود بودن ذاتی ما انسون ها بود. شاید خدا این را از قصد در ذات ما گنجانده بود که به ناگاه از این همه سبز چشم ببندی، سر فرود آورده و به یک تکه ی کوچک آن نگاهی بیندازی. آن گاه تو حتی ناخواسته محدودیتت را در برابر عظمت آن پرشکوه ثابت کرده ای؛ در محدود بودن انتخابت و ای بسا در تعظیم کردنت. اما می دانی این محدود بودن لذتی هم دارد. این که در عظمت خالقت در شگفت بمانی و این همان است که می گویم..




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط مینا.س در ۱۳٩٢/۳/۳٠

.:: نظرات () ::.





حیات واقعی

می دانی؟ مثل همه انسون ها برایم سخت بود که از چیزهای خوبی که مدت ها به آن ها دل بسته ام، دل بکَنم؛ چیزهایی که برایم جزوی از حیات بودند؛ چیزهایی مثل هوا و آب و آتش و خاک.

ذوق نوشتن؛ همان شوق زیبای بیان افکار درهم و تبدیل آن به متونی منسجم که دقیقا مثل اثرانگشت، منحصر به فرد است.

می دانی؟ بعد از مدت ها دوری از این چیز خوبی که به آن دل بسته بودم، حتی برایم سخت بود نزدیکش بشوم. نمی دانستم چطور باید با آن رو به رو شوم. مداد و کاغذ؛ همان حیات واقعی که برای خود درست کرده بودم؛ همان چیزی که هر وقت آن را داشتم، احساس غنای عجیبی می کردم، به قدری که در آن زمان دیگر چیزی به ذهنم خطور نمی کرد (می توان گفت نوعی حماقت!) و اکنون این عزیزان من، مانند بیگانگانی بودند از سیاره ای دور، که نمی دانم چه شد راهشان به این اطراف کشیده شد.

می دانی؟ اکنون که این بیگانه مهربان را در دست گرفته ام، و با همان مدل مضحکی که از سال اول دبستان آن را در دست می گیرم، بر تکه کاغذ کوچک سفید وسیعی که همیشه آن قدر صبور است که تو هر چه می خواهی بر آن می نویسی، می نویسم: « می دانی؟»

 

Yuhki Kuramoto تو بی نظیری!




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط مینا.س در ۱۳٩٢/۳/٢۳

.:: نظرات () ::.





عید 2

دوستای عزیز!

عیـــــــــــــــــــدتــــــــــــــــــون مبــــــــــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــ . . . !

:))  :))  :))




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط مینا.س در ۱۳٩۱/۱٢/۳٠

.:: نظرات () ::.





عید 1

هرچه دلم را خالی می کنم، باز پر می شود از تو؛

عجب برکتی دارد دوست داشتنت!

@};-




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط مینا.س در ۱۳٩۱/۱٢/٢۸

.:: نظرات () ::.





" ")

خدای من؛

تکه ای بزرگ از آسمان ات را میخواهم، با خامه ی اضافه. چنگال نمیخواهم اما.

آنقدر دست پختت را دوست دارم، که میترسم چنگال را هم قورت بدهم!




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط مینا.س در ۱۳٩۱/۱۱/٢٥

.:: نظرات () ::.





........................ مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by donyaye-kaghazi
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

"می نویسم تا شاید بخشی از وظیفه ای را که دارم ادا کنم." >> از این جور جمله ها بدم میاد! اما خب می نویسم تا شاید... (صادقانه بگویمتان، بیشتر مطالب این وبلاگ واقعیت ندارند. خاستگاهشان دلم است و نه مغزم. اگر از مغزم نشات می گرفتند واقعی بودند.)
مدیر وبلاگ: مینا.س

دوستـــــــــــان -------------------- Links

صفحـات وبلاگ -------------------- Page

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others






امکانات جانبی
theme-designer.com