وبلاگی برای نمایش شعر و داستان و مطلب خواندنی

 
 
 
نظرات ()

سلام. در این وبلاگ شعرها و داستان هایی رو میبینید که من اونا رو نوشته ام. امیدوارم خوشتون بیاد. نظر هم بدید. ممنون مژه



کلمات کلیدی : دنیا، دنیای کاغذی، کاغذ، موشک کاغذی
نویسنده : مینا.س
تاریخ : ۱۳٩٤/۳/٦
زمان : ۳:۳٩ ‎ب.ظ
 
نظرات ()

هرگونه کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با اطلاع دادن به نویسنده ی وبلاگ وذکر نام نویسنده(خودم) مجاز است.

(پست ثابت)



کلمات کلیدی :
نویسنده : مینا.س
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/٢٢
زمان : ٦:٢۱ ‎ب.ظ
یک سالگی وبلاگ
نظرات ()

ســلام!

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب!

اگه یه کمی تو وبم گشته باشین و از همون اول ها یا همین آخرا به وبم اومده باشین، اگه به پروفایل وبم سری زده باشید، قطعا دیدید که بیست و شیش اردیبهشت هشتاد و نه وبم راه افتاد و چرخش شروع به چرخیدن کرد تا الان!

یعنی اینکه وبلاگ من (که هیچم قابل شما رو نداره) الان یه ساله است! زبان وبا این، میشه چهل و یکی پست!

تاریخ وبلاگ:

این وبلاگ که الان شما دارید مطلبشو میخونید، اون اول ها که این شکلی نبود. اوایل من اسم وبلاگم رو گذاشته بودم: «اهل قلم» (که من واقعا نمیدونم چرا همچین کاری کردم!) و آدرسش هم اینی که الان هست، نبود.

بعد ها من فکرم به کلی تغییر کرد و آدرس و اسم وبلاگ رو تغییر دادم. یعنی همین «دنیای کاغذی» الان. که به نظرم بهتر شد.

من توی وبلاگم داستان ها و شعرهایی رو میذاشتم که خودم می نوشتم. همین روند تا این اواخر ادامه پیدا کرد که من دیدم مدت زیادیه که نه شعری گفتم و داستانی نوشتم. چند بار شعرهایی از بعضی شاعرارو گذاشتم اما این اون چیزی نبود که من میخواستم. پس نظرم کمی عوض شد و فکر های دیگه ای برای این وبلاگ دارم.

تا بعد...



کلمات کلیدی :
نویسنده : مینا.س
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢٦
زمان : ٤:۱٢ ‎ب.ظ
نه چراغ چشم گرگی پیر
نظرات ()

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر

 

اخوان ثالث



کلمات کلیدی :
نویسنده : مینا.س
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱۳
زمان : ٢:٢٢ ‎ب.ظ
راز
نظرات ()

راز
  فریدون مشیری    

آب از دیار دریا
با مِهر مادرانه
آهنگِ خاک می‌کرد
برگِرد خاک می‌گشت
گَرد ملال او را
از چهره پاک می‌کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می‌گفت...
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می‌زد
خود را هلاک می‌کرد!

 



کلمات کلیدی : فریدون مشیری، راز، شعر راز از فریدون مشیری
نویسنده : مینا.س
تاریخ : ۱۳٩۱/۱/۱٩
زمان : ۳:٥٦ ‎ب.ظ
آخرین پست سال 90
نظرات ()

سلام دوستان!

سال جدید به همه ی شما مبارک!

الان ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبحه و چیزی بیشتر از یک ساعت به پایان سال نود نمونده.

من الان اومدم اینجا تا یه پست داغ داغ بذارم و این بشه عیدی من به شما! امیدوارم که خوشتون بیاد.

قابل شما رو نداره! زبان

 

جدایی

     باران می بارید. مرد کلاه سیاهش را که تا ابروهایش پایین آمده بود، پایین تر کشید. بارانیِ بلند و تیره اش را – که دکمه هایش باز بود- تنگ تر کرد. قدمهایش بلند و سنگین بود. سریع راه می رفت. ابروهای او همیشه درهم بود. گویی کار مهمی داشته که تا آن را انجام نمی داد، آرام نمی شد. برخورد او با دیگران در حین راه رفتن، تاثیری بر سرعتش نداشت. این مسئولیت مهم او بود که بر او غلبه کرده و قلبش را به سلطه گرفته بود. ابروهایش همچنان گره ای کور خورده بودند. چشمهایش دائما اطراف را می کاویدند. گویی چیزی را گم کرده بود؛ چیز مهمی که باعث شده بود، قلبش به تندی بتپد. این وضعیت همچنان ادامه داشت تا اینکه او ناگهان در میان آن جمعیت هراسان، متوقف شد. چشمهایش به چیزی خیره شدند که تا آن زمان به دنبال آن می گشتند. مرد به دخترکی خیره شده بود که نگرانی در چشم هایش هویدا بود. دخترک لباسی کهنه پوشیده بود. روسری مشکی بر سر کرده بود و جعبه ای شکلات در دست داشت. او هراسان به دنبال مردم می رفت و از آنها می خواست که شکلات هایش را بخرند. اما انگار کسی طالب شکلات های شیرین او نبود. گویی در دهان آنها تلخ مزه می کردند.

     مرد در گوشه ای ایستاده بود و مدام به دخترک نگاه می کرد. او آن دخترک را می دید که چطور شادی او در میان جمعیت گمشده بود. مرد او را به خوبی می فهمید. او مدتی صبر کرد. دخترک که از کارِ بی درآمدش خسته شده بود، به گوشه ای رفت و نشست. اشک در چشمانش حلقه بسته بود. دخترک به خورشید می نگریست که چطور به سرخی می گرایید. او محو تماشای غروب خورشید شده بود و همه چیز را فراموش کرده بود. هیاهوی جمعیت هم او را از نگاه کردن به خورشید باز نمی داشت. مرد از سویی دیگر به سمت او آمد. خیلی آرام و بی صدا، عروسکی را که تا آن مدت در دست داشت، به سمت او برد. بدون اینکه چیزی بگوید، آن را در کنار دخترک گذاشت و خیلی زود بازگشت. دخترک متوجه او نشد. زمانی فهمید عروسک زیبایی در کنار او نشسته است که خورشید دیگر غروب کرده بود و همه جا تاریک بود. او عروسک را برداشت. کمی به آن نگاه کرد و لبخند زد. اطرافش را نگریست. نه. کسی در کنار او نبود. با این حال، او عروسک را داشت. عروسکی که دیگر تلخی شب های تیره ی زمستانی را بر او شیرین کرده بود. عروسک را محکم در بغل فشرد و با سرعت دوید. بعد از مدتی به پل هوایی رسید. از پله ها بالا رفت و به سمت مادرش- که روی پل هوایی نشسته بود و اشک هایش بر صورتش مانده بود- دوید. با شادی فریاد زد: «مامان! مامان! نگاه کن چه خوشگله!» مادرش به او لبخند سردی هدیه داد. ناراحتی او بر شادی دخترکش پیروز شدند و او نتوانست بخندد و بگوید: «بله دخترم! البته که زیباست.» دخترک از بس خوشحال بود، متوجه ناراحتی مادرش نشد. حتی فرصت نکرد برای او توضیح بدهد که چه پیش آمده است. به سرعت کنار مادرش نشست و یکی از آن شکلاتهایش را برداشت و از کاغذش جدا کرد. آن را به کنار دهان عروسکش برد و گفت: «بیا سارا کوچولو! بخور.» و بعد با صدای خفیفی گفت: «مرسی مامان جونم!» سپس آن شکلات را خودش خورد و به بازی کودکانه اش ادامه داد.

     فردای آن روز، دخترک زودتر از خورشید بیدار شد. به جایی که همیشه برای فروختن شکلاتهایش می رفت، دوید. می خواست آن جا را به عروسکش نشان دهد. آن روز برای او مهم نبود که کسی شکلات هایش را بخرد یا نه. او غرق عروسکش بود. آن روز را با بودن در کنار هم بازی جدیدش گـذراند. در پایان روز – همان وقتی که او به غروب خورشید خیره شده بود – آن مرد بارانی پوش آمد. بدون آنکه بخواهد دخترک او را ببیند، به آرامی به سمت او رفت. دخترک مثل روز قبل، به خورشید خیره شده بود. این بار اما عروسکش هم او را همراهی می کرد. در دست مرد هدیه ای بود که با روبان قرمز تزئین شده بود. مرد به سمت دخترک آمد. دستش را به سمت او برد. ناگهان قبل از اینکه مرد هدیه را در کنار دخترک بگذارد، او متوجه مرد شد. نمی دانست که این مرد، همان کسی است که این عروسک زیبا را به او داده است. هر دو زبانشان بند آمده بود. نمی دانستند چه بگویند. مرد هدیه را از دستش رها کرد. هدیه به زمین خورد. دخترک من من کنان گفت: « پ ... پ ... پدر!» مرد شروع کرد به دویدن. باران با شدت فراوانی باریـدن گرفت. دخترک همچنان به پدرش می نگریست که داشت با سرعت از او دور می شد. دخترک حتی نتوانست تکانی بخورد. انگار دستی نامرئی او را از حرکت نگاه داشته بود. هیچ کدام از آن ها این را نمی خواستند اما انگار این روزگار بود که طالب این جدایی بود.



کلمات کلیدی :
نویسنده : مینا.س
تاریخ : ۱۳٩۱/۱/۱
زمان : ٧:٤٥ ‎ق.ظ
نصیحت اخلاقی
نظرات ()

باران نباش

تا با التماس به پنجره بکوبی،

که نگاهت کنند...

ابر باش

تا با التماس نگاهت کنند،

که بباری...



کلمات کلیدی :
نویسنده : مینا.س
تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
زمان : ٦:٥٥ ‎ب.ظ
تو کجایی سهراب؟
نظرات ()

تو کجایی سهراب؟
آب را گل کرده اند چشم ها را بستند و چه با دل کردند …
ای سهراب کجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق کردند ... خون به چشمان شقایق کردند ...
تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند ... همه جا سایه ی دیوار زدند ... ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالیست!! ... دل خوش سیری چند؟؟؟...
صبر کن سهراب! قایقت جا دارد؟؟؟



کلمات کلیدی :
نویسنده : مینا.س
تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱
زمان : ۱:٤٠ ‎ب.ظ




 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ